تبليغاتX
به سان رود ...
یادداشتهای گاه به گاه حمید سیدی
نمیدونم مشخصات دادگاه عدل الهی چیه. ولی مطمئنم که به متهم اجازه میدن که حرف بزنه حتی اگه حرفاش چیزی از جرمش کم نکنه .چندی پیش که داشتیم جوابیه ای از طرف دفتر دکتر معین خطاب به مجلس آماده می کردیم اونجا نوشتیم که آقای دکتر معین مثل همیشه به دادگاه عدل الهی پناه می برد. هفته قبل هم که خانم مجردی (همسر دکتر میردامادی) مخالفت دکتر میردامادی با جبهه دموکراسی رو به علت عدم طرح در جلسات شورای سیاستگذاری ستاد  میدونست،نامه خداحافظی دکتر از انتخابات رو که روز ۲ خرداد بعد از رد صلاحیت نوشته بود خوندم و گفتم دکتر اینجا به صراحت از تشکیل این جبهه خبر داده و مربوط به قبل از تایید مجدد ایشونه و همه در جریان بودن و ربطی به بیانیه بازگشت نداره.در اون نامه هم دکتر گفته بود به مردم و دادگاه عدل الهی شکایت  می برم.یکی از بچه ها به شوخی گفت دکتر تو دادگاه عدل الهی آشنا یا پارتی داره که هر سری اونجا شکایت می بره؟

امشب که به لطف یک عزیزی که قبلا هم از عنایات بی دریغش فیض برده بودم و  در تخریب من یه لا قبا کم نمیذاره ، یکی از بهترین دوستام از دستم دلخور شده بود،معنای دادگاه عدل الهی رو فهمیدم.دوستی که هیچ وقت از من دروغ نشنیده بود و می دونست که بهش دروغ نمیگم اما چنان تحت تاثیر صحبتها قرار گرفته بود که اجازه دفاع بهم نمی داد.البته من بهش حق می دم .

یکی از درسایی که از معین عزیز گرفتم اینه که تو این مواقع به خدا پناه ببرم و برای صحبت با خدا قرآن بخونم. همون قرآنی رو که اولین بار که محل کار دکتر رفتم بهم هدیه داد و گفت" در راهی که آغاز کردیم کتاب خدا راهنما و حافظمونه" آوردم و در حالی که اشک میریختم بوسیدم و باز کردم.آیات ۲۲و ۲۳ سوره لقمان اومد.

"هر که روی خویش به سوی خدا بدارد و نیکوکار باشد به دستگیره استوار چنگ زده است.فرجام کارها به سوی خداست. هر که ناباور شود،ناباوری اش تو را اندوهگین نکند. باز گشتشان به سوی ماست و به ایشان گویم که چه کرده اند. خداوند به راز سینه ها آگاه است. "

باورم نمی شد.اشکهای دلتنگیم به اشک شوق عظمت خداوند تبدیل شد.خدایا این تویی که این موقع شب با من صمیمانه حرف میزنی و حرف دلمو میگی .حالا دیگه معنای دادگاه عدل الهی و ویژگیهاشو فهمیده بودم.خدا از ضمیر همه آگاهه.

یه روز دوست من پی میبره که بهش خیانت نکردم.اما مگه ماها چقدر زنده ایم که این چند روز رو با کدورت و دلخوری طی کنیم.الان که مطلبمو تموم کنم و برم بخوابم فردا صبح باید به تشییع جوان ۲۴ ساله ای برم که چند ماه پیش پدرش اومد ستاد و ازم براش تی شرت تبلیغاتی معین رو خواست. میگن خود کشی کرده.ما که از یه ساعت بعدمون خبر نداریم چرا کاری کنیم که بعد دوری و رفتن حسرت بخوریم که کاش چنین و چنان نمی کردیم.

خطاب به دوست عزیز و دلخورم میگم که "ما را سری است با تو که گر خلق روزگار      دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم."

و خطاب به اون دوست عزیزی هم که توفیق خودشو در تخریب من می بینه بگم که "عزیزکم اگه مطمئنی با این کارها به مقصودت می رسی حرفی نیست. شدت حمله هاتو بیشتر کن.من تسلیم شدم و شما پیروز .اما برادر من اون چیزی که در ذهن  تو شکل گرفته مطمئن باش صحت نداره.من برات فقط دعا می کنم ." 

تنگ چشمان نظر به میوه کنند

ما تماشا کنان بستانیم

تو به سیمای شخص می نگری

ما در آثار صنع حیرانیم

هر گلی نو که در بهار آید

ما به عشقش هزار دستانیم

                                                 الهی و ربی من لی غیرک...

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384ساعت 1:4  توسط حمید سیدی  | 

حوالی ظهر دیروز باهام تماس گرفتن و گفتن که ÷یکرهای دو خبرنگار فقید ایسنا چون قراره به شهرستان منتقل بشه ساعت 2.30 بعد از ظهر از محل خبر گزاری ایسنا تشییع میشه اگه به کسی هم دسترسی دار بگو. آقای خدایاری و ذهبیون گفتن خودشونو می رسونن. سعید شریعتی مریض بود و موبایل دکتر شکوری هم روی پیغام گیر.علی تاجر نیا هم در دسترس نبود.به خبرگزاری رسیدم.همه داخل حیاط ایستاده بودند تا پیکرهای دو عزیز به ایسنا برسه.فضای همیشگی  ایسنا چقدر تغییر کرده بود.هر وقت به اینجا می اومدم مملو از شور و هیجان بود و کلی انرژی می گرفتم.اما اینبار...

بر روی تمام چهره هایی کخ همیشه با گشاده رویی به استقبال می اومدن و ازم می پرسیدن چه خبر؟ گرد و غبار غم و اندوه نشسته بود. سامان اقوامی عزیز که تو همه برنامه ها وسط عکس گرفتناش می اومد و خوش و بش می کرد ، نسرین وزیری که هر وقت منو می بینه حال و احوال دکتر معین رو می پرسه و میگه تو کی می خوای دست از سر این دکتر مظلوم برداری؟ حسن بیاتی با اینکه مدت کمی از آشناییمون میگذره ،خیلی به ما لطف داره و مریم آریایی که برای من یاد آور تمام خاطرات ایام انتخابات و روزهای تلخ و شیرین ستاد دکتر معینه و با وجود تمام کاستی ها و نواقص ما ،همیشه با لبخند و گذشت بی مثالش خبرهای مربوط به مشارکت و دفتر دکتر معین رو منعکس می کنه.، و دوستان خبر نگار و روزنامه نگار دیگه  همه و همه فقط اشک می ریختن.دیروز همه شبیه هم شده بودند.همه یکی بودند، بین بچه های خبرنگار چپ و راست معنا نداشت. وقتی پیکر های ایندو عزیز رو از جلوی دانشگاه تهران به سمت خبرگزاری می بردن ، یاد sms ای افتادم که ساعتی قبل بهم رسیده بود." شکوه 16 آذر ماه سالگرد استبداد ستیزی و آزادگی دانشجو ، چه زیبا با خون خبرنگاران شهید در هم آمیخت..." .وقتی نوبت قرائت پیام دکتر فاتح (مدیر عامل سابق ایسنا ) شد،صدای ناله بچه های ایسنا به اوج رسید. از یکپارچگی و همدلی بچه های ایسنا خیلی لذت بردم. پیش خودم گفتم خدا خیرت بده دکتر معین که زمان وزارتت سنگ بنای این خبرگزاری رو با کمک همفکرات گذاشتی ، قطعا نیت درستی داشتی که امروز ایسنا در آستانه 7 سالگی به یک خبر گزاری معتبر تبدیل شده و این یکدلی بچه های ایسنا هم از برکت همون نیت خیره.

امروز از دست رفتگان این حادثه دفن میشن و مراسم ختم و یاد بود هم به سرعت برگزار میشه و میگذره .اما چیزی که مهمه اینه که نباید عمق این فاجعه رو فراموش کنیم. پاسخگوی این سهل انگاری و هدر رفتن این سرمایه های انسانی کیه؟ چرا باید عده ای  اینطور مظلومانه از بین برن؟امروز مطلبی رو از دوست عزیز اکبر منتجبی  خوندم خواسته بود کمیته حقیقت یاب برا روشن شدن این واقعه تشکیل بشه. نوشته بود نباید به مرگ مفت عادت کنیم. دیشب هم در جمع دوستایی که بودیم همین بحث بود. اینکه چرا خبرنگارا در ایران اینقدر بی پناه هستن. به نظرم باید به وجه حقوق بشری  خبر نگارا و روزنامه نگارا  توجه جدی بشه این مساله فقط با پیگیری و جدیت خود این عزیزان بدست میاد. خدا کنه که دیگه شاهد این حوادث نباشیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 20:46  توسط حمید سیدی  | 

حدود ساعت ۳ بعد از ظهر بود که داشتم با خانم آریایی خبرنگار ایسنا صحبت میکردم که ناگهان با  اضطراب گفت :"یه دقیقه وایسا" و بعد از چند لحظه با صدایی لرزان و گرفته خبر سقوط هواپیما را داد و اینکه همکاران خبرگزاریها و رسانه ها مسافران این پرواز بودند.دیگه نمی تونست صحبت کنه. خداحافظی کردم و به فکر فرو رفتم.

خبرنگاران شریفی که با هدف خبر رسانی و آگاهی بخشی و عکاسان و تصویر بردارانی که با قصد عینیت بخشیدن به آنچه که ما می خوانیم یا می شنویم ٬ ویا مادران عزیزی که در خانه های خود به کار و تلاش مشغول و چشم انتظار بازگشت فرزندان و همسرشان بودند یا دخترک هایی در میانه روز مشغول بازی با عروسک ها یشان بودند و یا ... همگی در یک لحظه غریبانه پرواز کردند.

همه ما یک روز آمده ایم و روزی خواهیم رفت.در این واقعیت شکی نیست٬ هر چند گویی باورش  نداریم٬ امابرخی رفتن ها خیلی تلخ و تاسف بار است. به خصوص آنکه رد پای غفلت و سهل انگاری و یا سوء مدیریتی در آن دیده شود. تنی چند از عزیزان ما به خاطر  جدی نگرفتن مسائل مهمی چون امنیت پرواز بی گناهانه و مظلومانه از جمع ما رخت بر می بندند و  ما حد اکثر اظهار تاسف و همدردی با باز ماندگان می کنیم . ممکن است الان بگوییم که کاری از دستمان بر نمی آید ٬ ولی به این بیندیشیم که اگر ما مسئول بودیم آیا چنین اتفاقی پیش نمی آمد. سوانح و حوادثی از این دست قابل پیش بینی نیست اما با مدیریت علمی و بهره گیری از علم و تکنولوژی روز تا حد زیادی قابل پیشگیری است. به امید اینکه این فجایع هشداری باشد برای آنانکه دستی در کار دارند تا از بی تفاوتی خارج شوند و فکری به حال شهروندان بی پناه بکنند.

خلاصه اینکه دیدن تصاویر این فاجعه  دیشب خیلی ناراحت کننده بود. مطالب  وبلاگ های دوستان هم به این ضایعه اختصاص یافته بود.برای تمام از دست رفتگان سقوط هواپیما طلب آمرزش میکنم. این چند بیت رو تقدیم میکنم به دوستان ایسنا و تمام دوستان خبرگزاریها و رسانه ها که گاه و بیگاه مزاحمشان میشویم.

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلو یی به یاد آشنا من

زبودنم چه افزود؟

نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ

که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست    هوای گریه با من ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 13:44  توسط حمید سیدی  | 

اینقدر دیر به دیر مطلب مینویسم که کلی سوژه از دستم میپره. امروز هم که خواستم مطلب جدیدی بنویسم متوجه شدم وبلاگ دکتر معین هک شده. به همین خاطر آخرین مطلب وبلاگ دکتر رو ازشون گرفتم و با چند تا از دوستان تصمیم گرفتیم وبلاگمونو به نوشته دکتر معین اختصاص بدیم.

دفاع از كيان علمي و دانشگاهي- ياد بود استادمرتضی مميز:

طي روزها و هفته هاي گذشته چهره هايي برجسته از عرصه فرهنگ و ادب و هنر را از دست داديم. اول تراژدي ترور مصطفي عقاد كار گردان صاحب نام سوري و سازنده فيلم محمد رسول الله بدست متحجران تروريست كه به نام دين نماد گفت و گوي واقعي را در عصر ما نشانه رفتند و بعد فقدان منوچهر آتشي شاعر آزاده و مردمي كه يادگار نسل پيشاهنگ شعر معاصر بود و در آخر هم در گذشت اندوهبار مرتضي مميز استاد دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران، پدر گرافيك ايران و خالق "نشانه ها" براي ما.

از اين آخر شروع مي كنم و براي ياد بود خاطراتي چند از استاد مميز برايتان مي گويم:

در سال 1377 قرار بود كه اولين قرار داد همكاريهاي علمي و تكنولوژيك بين جمهوري اسلامي ايران و جمهوري فدراتيو روسيه بعد از كارشناسي زياد و پيگيري مداوم سفير كشورمان به امضاي وزراي علوم و فناوري دو كشور برسد. چرخه بوروكراسي دولت و مجلس و گرفتن مجوزهاي قانوني، امضاي قرار داد را به تابستان 78 كشاند و با بحران كوي دانشگاه تا پائيز همان سال به عقب انداخت. درهمان زمان نمايشگاهي از آثار نقاشان و گرافيست هاي مشهور ايراني در مسكو برگزارمي شد. بالاخره سفر انجام شد و÷س از يك روز كاري نفس گير و سرد پائيزي و برنامه هاي فشرده ديدار مقامات دولتي و دانشگاهي و بازديد از فرهنگستانها و مراكز پژوهشي و فناوري بايد در ضيافت عصرانه اي در ساختمان قديمي و زيباي سفارت ايران شركت مي‌كرديم. غير از اعضاي هيات وزارت علوم ( از جمله دكتر معتمدي، دكتر خانيكي و دكتر ازهري) و كادر سفارت، هنرمندان ايراني هم حضور داشتند. پس از خير مقدم آقاي سفير و چند جمله اي كه من به رسم تشكر و توضيح اهداف سفر بيان كردم، صحبت و گفتگوي حضار به طور سر پايي ادامه يافت. استاد مرتضي مميز هم در گوشه اي با دكتر خانيكي صحبت مي كرد. نمي دانم چه مي گفتند ولي بعد با بزرگواري و وارستگي ويژه خود پيشم آمد. اين اولين ديدار حضوري ما بود، هر چند از اولين دوره مسئوليتم در وزارت فرهنگ و آموزش عالي سابق با نام و شخصيت علمي و هنري ايشان آشنا بودم و رعايت حرمت و منزلت استاد را به طور مكرر به مسئولان وقت دانشكده هنرها و دانشگاه تهران تأكيد مي كردم. در آن ضيافت عصرانه مرحوم مميز گفتند كه من به عنوان يك معلم دانشگاه در غيابتان گفته ام و آمدم كه حضوراً هم به خاطر دفاع شما از حريم دانشگاه و كيان علمي و دانشگاهي كشور به سهم خود تشكر و قدرداني كنم. هنرش را مي شناختم، اما اين درك و احساس مسئوليت اخلاقي اش براي من جالب بود. قطعاً او نيازي به اين اظهار محبت نداشت ولي مهم درك و واكنش او بود. اين ارتباط روحي و عاطفي و بعضاً ديدارها كم و بيش ادامه يافت. از جمله در بازديد از نمايشگاه گروهي گرافيست هاي ايراني در بوداپست كه همزمان شده بود با برگزاري كنفرانس جهاني علم براي قرن -21 در مجارستان. آخرين ديدار در بهار امسال بود كه به اتفاق آقاي بهمن پور و حميد آقای سيدي در بيمارستان آبان به عيادت او رفتيم، همسر عزيز و گرانقدر استاد هم در كنارش بود. استاد با چهره اي شاد و اميدوار از نامزدي ام در انتخابات نهم به عنوان نماينده خانواده دانشگاهي ايران خرسند بود و اينكه اين حضورموجب شد كه " ما هم تكليف خود را بدانيم"! و...

و آخرين وداع در روز شهادت امام صادق (ع) در مراسم تشييع در خانه هنرمندان بود كه جامعه فرهنگي و هنري، دانشگاهيان و بخصوص دانشجويان و شاگردان فرهيخته و قدر شناس استاد با شكوهي در خور درآن شركت كرده بودند.

"دفاع از كيان علمي و دانشگاهي" وتكريم استادان و دانشمندان وظيفه اي مهم در برابر هر مسئول اجرايي و هر شهروند ايراني علاقمند به سرنوشت كشور، سربلندي جامعه نسل هاي آينده است. وقتي دانشگاه مي تواند مبداء تحول و توسعه محيط ملّي و حتي جهاني باشد كه از منزلت، حرمت، آزادي علمي و استقلال برخوردار باشد و استاد ودانشجويش دغدغه امنيت شغلي و معيشتي، سياسي، اجتماعي، فكري و فرهنگي نداشته باشد. دانشگاه اداره كل يك وزارتخانه نيست كه از بالا برايش تصميم گيري و ابلاغ شود. برنامه ريزي هاي درسي، آموزشي، پژوهشي و فرهنگي، امور اداري- استخدامي و مالي معاملاتي، انتخاب مديران و پيشنهاد رئيس دانشگاه جزو حقوق اوليه و متعارف استادان و دانشگاهيان است. در دوران مسئوليتم در وزارت علوم، سعي كردم اين تجربه موفق جهاني و همين حق اساسي دانشگاهيان را در قانون جديد وزارت بگنجانم كه متاسفانه سطحي نگري و مخالفت هاي جناحي و سياسي مانع آن شد، اما وقتي اين حق را با تفويض اختيارات وزير به استادان و انتخابي شدن روساي دانشگاهها به انجام رساندم، بياد ندارم كه با همين اقدام حداقلي هيچ موضوع ديگري فضاي دانشگاهها را در اين حد مثبت و مشاركت جويانه كرده باشد. بگذارم و بگذرم. ياد و خاطره همه مديران وروئسای برجسته و شجاع دانشگاهها را بايد گرامي داشت كه با هر تفكري كه داشتند به كيان علمي و دانشگاهي وفادار ماندند. از دكتر علي اكبر سياسي و دكتر فرهاد تا به امروز.

چون هفتم آذر ( روز تشييع استادممیز) سالگرد در گذشت حميد مصدق ديگر استاد دانشگاه و شاعر دير آشناي دانشجويان و دانشگاهيان مبارز نيز هست با چند سطري از " قصيده آبي ، خاكستري، سياه" او، سوگنامه امروز را به پايان مي برم:

" من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد؟

چه كسي با دشمن بستيزد؟

چه كسي پنجه در پنجه هردشمن دون آويزد؟

دشتها نام تو را مي گويند

كوهها شعر مرا مي خوانند

كوه بايد شد و ماند

رود بايد شد و رفت

دشت بايد شد و خواند

در من اين جلوه اندوه زچيست؟

درتو اين قصه ي پرهيز كه چه؟

درمن اين شعله عصيان نياز

در تو دمسردي پاييز كه چه؟

حرف را بايد زد

درد را بايد گفت ...."

+ نوشته شده در  جمعه 11 آذر1384ساعت 23:41  توسط حمید سیدی  |