|
|
|
|
|
آقا این مطلب "دادگاه عدل الهی "من بد جوری موجب دلسوزی دوستان شده.اول از همه حسین نورانی بهم زنگ زد و توصیه کرد هر مطلبی رو ننویسم.پریروز سعید شریعتی زنگ زد و بهم گفت نبینم حمیدمو ناراحت کرده باشن. اولین حرفی که دکتر معین روز ۱شنبه ازم پرسید وبلاگم بود. دکتر گفت اشک منم در آوردی "س.ح.س". از همه جالبتر واکنش دکتر خانیکی بود . من که روز ۱شنبه به دکتر خانیکی کناره گیری از آیین رو گفته بودم،دیروز بهم زنگ زد و گفت به سعید که گفتم حمید از آیین استعفا داده سعید برام مطلب وبلاگتو گفته، میدونی که من معلم ارتباطاتم بین مطلب وبلاگ و استعفات قطعا ارتباطی هست.
دکتر خانیکی اول خیلی نرم و ملایم و با شوخی میخواس از تصمیمم منصرفم کنه.ولی وقتی دید من قاطعانه رو تصمیم خودم پافشاری می کنم خیلی ناراحت شد و شروع کرد به دادو بیداد کردن.یاد دادوبیدادش با بهزاد نبوی تو ایام انتخابات افتادم اونروز چقدر من و دکتر شکوری از کارای شورای ستاد میخندیدیم. اما قسمت جالب حرفای دکتر خانیکی استناد به عنوان مطلبم بود.میگف اگه به دادگاه عدل الهی واقعا اعتقاد داری اونجا نمیتونی برا یهو رفتنت پاسخگو باشی. دکتر خانیکی فکر میکنه من از دست ایشون ناراحتم.دکتر جون دلیل رفتن من شخصیه .با رفتن من راه برا ورود یه عده که از من با انگیزه تر و جدی تر هستن وا میشه. من هم تو حوزه های دیگه وقت میذارم.برای اینکه اون حرف یهو رفتنم هم مشکل ایجاد نکنه و به شما هم ثابت شه که حرف گوش کن هستم تو جلسه امروز شرکت می کنم. اون حرفایی هم که راجع به من زدین نشانه لطف و محبت شماس .من خودمو بهتر میشناسم .راستی اون جمله که گفتین شمال دکتر معین بهت خورده منظور از شمال همون "باد" خودمونه؟ خلاصه دکتر خانیکی عزیز میدونی که خیلی بهت ارادت دارم. نه از شما نه از هیچکدوم اعضای آیین دلخوری و کدورتی ندارم.برا راحتی وجدان خودم و کم شدن تنش هام این تصمیمو گرفتم.شاید تصمیم بچه گانه ای باشه.ولی با رفتنم دلم خوشه که لا اقل به بعضیا ثابت می کنم که ... دیروز وقتی در مورد آیین با خانوم آریایی حرف میزدم، از تصمیمم که مطلع شد بهم گفت اگه ناراحتی چرا شیشه های پنجره خودتو میشکنی؟ تعبیر جالبی بود. نمیدونم چرا جدیدا یه حس سفر بهم دست داده. احساس می کنم همینروزا رفتنیم. دیروز هم یهو وسط صحبت با دکتر معین ازش حلالیت طلبیدم.شاید بعد از دیدن فیلم یه بوس کوچولو این حسو پیدا کردم.نمیدونم؟نمیدونم؟خدایا کمکم کن... راستی عنوان این مطلبم قسمتی از یکی از ترانه های کاست جدید علیرضا افتخاریه که یه روزایی صداش برام خیلی دلنشین بود .اما اونم دیگه حس قدیمو نداره.انگار همه چی رنگ عوض کرده. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 6 دی1384ساعت 12:26 توسط حمید سیدی
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از شرکت در مراسم چله چلچراغ و لذت بردن از ذوق و سلیقه و خلاقیت بروبچه های چلچراغ ٬ دیشب هم از تماشای فیلم "یک بوس کوچولو" (اونم تو سینما فرهنگ که کلی کلاس داره و احساس با کلاسی به آدم دست میده ) لذت بردم.فردا شب هم پدر و مادرم بعد از ۲ ماه دوری از وطن بر میگردن و خونه بازم عطر مادر و گرمای نفس پدر رو حس میکنه. تو این مدت که از اونا دور بودم بیشتر قدرشونو دونستم و فهمیدم که وجودشون چه نعمت بزرگیه.وبلاگ دکتر معین هم بالاخره درست شد و از این هفته دکتر باز برامون می نویسه.با اینکه با دکتر زیاد در تماسم و خیلی باهم حرف می زنیم و درد دل میکنیم ٬ اما نوشته های وبلاگ دکتر رو خیلی دوست دارم و از تعطیلی و توقف های ناخواسته وبلاگ خیلی ناراحت می شم. به خصوص اینکه بعضی وقتا دکتر فکر میکنه که خیلی به وبلاگش توجه نمیکنم و مشکل رو سریع حل نمی کنم. جلسه های دموکراسی هم فضای خوبی پیدا کرده. یکی دو تا کار جدی هم داریم دنبال می کنیم که به وقتش اعلام میشه.فعلا کارا داره خوب پیش میره . خدا کمک کنه خبرای خوبی در پیشه.فعلا خدا نگهدار
راستی یه تفأل هم شب یلدا به حافظ زدم و این غزل اومد : گر تیغ بارد در کوی آن ماه گردن نهادیم الحکم لله آیین تقوی ما نیز دانیم اما چه چاره با بخت گمراه ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم یا جام باده یا قصه کوتاه من رند و عاشق در موسم گل آنگاه توبه استغفر الله مهر تو عکسی بر ما نیفکند آیینه رویا آه از دلت آه الصّبر مرّ والعمر فانِ یا لیت شعری حتّام القاه حافظ چه نالی گر وصل خواهی خون بایدت خورد در گاه و بیگاه
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 3 دی1384ساعت 12:27 توسط حمید سیدی
|
|
||